فکرکردم آسمان را مي توان تسخير کرد
آب اقيانوس را با آه خود تبخير کرد
فکر کردم رفتنت را مي توان از ياد برد
هيچ دانستي ؟
دلم را رفتن تو پير کرد
مي كنم هرشب دعايي كز دلم بيرون رود مهرت ولي آهسته
مي گويم
خدايا بي اثر باشد


در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت زينت بست.
و به آرامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
آسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي

شبي از پشت يک تنهاي نمناک و باراني تورا با لهجه گل هاي
نيلوفر صدا کردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روئيد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهاي و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بروي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگردددددد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه داد ذل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت باشي حس كني هنوزم دوستش داري ...........
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده..........
چقدرسخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي........
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوستش داري.......
ما كه اين همه براي عشق
آه و ناله دروغ مي كنيم
راستي چرا
دررثاي بي شمار عاشقان
كه بي دريغ
خون خويش را نثار مي كنند
از نثار يك دريغ نيز
دريغ مي كنيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
